محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2809

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بجوى تا به وى دست يا بى . » فرزدق گويد : « به سختى در پى من بودند چنان كه هر كه مرا پناه مىداد ، از پيش خود بيرون مىكرد . يك بار كه عبا به سر پيچيده بودم و به راه مىرفتم آنكه مرا مىجست بر من گذشت . وقتى شب در آمد پيش يكى از داييهايم رفتم كه از طايفهء بنى ضبه بود و عروسى داشتند ، گرسنه بودم ، گفتم پيش آنها روم و غذايى بخورم . گويد : در آن اثنا كه نشسته بودم ديدم يكى كه اسب خود را مىكشيد و نيزه به دست داشت وارد خانه شد ، كسان برخاستند و ديوار نيين را برداشتند و من از آنجا برون رفتم ، ديوار را بينداختند كه به جاى خود رفت و گفتند : « ما او را نديده‌ايم » لختى جستجو كردند و برفتند . صبحگاهان پيش من آمدند و گفتند : « از مجاورت زياد سوى حجاز رو كه به تو دست نيابد كه اگر ديشب به تو دست يافته بود ما را هلاك كرده بودى . » گويد : پس نهانى دو مركب فراهم كردند و با مقاعس يكى از مردم بنى تيم الله كه بلد راه بود و همراه بازرگانان سفر مىكرد سخن كردند و با وى سوى بانقيا رفتيم و چون به يكى از سراها كه در آن جا منزل مىگرفتند رسيديم در به روى ما نگشودند و بار خويش را به كنار ديوار افكنديم . شبى مهتاب بود ، گفتم : « اى مقاعس ، اگر صبحگاهان زياد كسانى را سوى عتيق فرستد ما را توانند گرفت ؟ » گفت : « آرى ، در كمين ما مىنشينند . » گويد : هنوز از عتيق نگذشته بودند عتيق خندقى بود كه عجمان زده بودند . فرزدق گويد : گفتمش : « عرب چه مىگويد ؟ » گفت : « مىگويند : يك روز و شب مهلت بده آنگاه فرارى را بگير . » حركت كن . گفتم : « از درندگان مىترسم . »